بابا طاهر عريان ، سيد على همدانى ، خواجه عبد الله انصارى
آئينه بينايان 21
مقامات عارفان ( آئينه بينايان ، اسرار النقطه ، آئين رهروان ) ( فارسى )
قوله « اسباب المعارف فى حقيقة المعرفة حجبه » يعنى اسباب معارف كه رؤيت آثار قدرت و علم است در مخلوق يا علم تجليات صفاتيه و اسمائيه يا ذكر و وجود سايه شخص كامل همگى در حقيقت شناسائى حجب . و پردههاى حق است كه و ليس حجابه الّا النّور يا « الّا الظهور » تا شخص در پرده است معرفت او با اسباب است مگر موقعى كه بالمرّه رفع اسباب و كشف استار گردد . قوله « فى ذات الحقيقة حجبه » يعنى اسباب معرفت در ذات حقيقت كه تجليات ذاتيه حق است نيز حجاب است مر حق را « ذات الحقيقة فى معرفة الذات حجاب » يعنى ذات حقيقت يعنى آنچه بر سالك مكشوف گشته و معاينه شده از ذات حقيقت كه مشاهداتست بر معرفت ذات حق حجاب است در كاملان يعنى اگر ملتفت شود بر مكشوفات حقيقت آن التفات هم حجاب است اگرچه براى اين شخص حقيقت است ولى براى درجه اعلا حجاب است تا محو موهوم كشته بالمره مستغرق و فانى گشته و حجابات از نظر مرتفع گردد محتمل است كه مراد اين باشد كه هرچه از حق با مكاشفه و مشاهده مرئى است عين ذات نيست زيرا كه مقام ذات احديت لا اسم له و لا رسم له است و حقيقت ما عرفناك حقّ معرفتك است مگر درصورتىكه بموجب قرب حواس بشريت مبدل گردد و نور قاهريت حق با قاهريت و استيلا در باطن عبد تجلى لذاته بذاته بكند بمضمون حديث قدسى : كنت سمعه الذى يسمع به آه چنانچه عنقريب تأييد اين احتمال مىآيد با اينكه ظهور و نور حق هم نسبت بعبد حجاب است قوله « معرفة الذّات للمعرفة حجبه » ممكن است معرفه با كسر ميم اسم آلت باشد يا با ضمهء ميم و تشديد راء كه اسم فاعل باشد يعنى آلت معرفت ذات كه براى معرفت است حجب ذات است زيرا كه اسباب و آلات معرفت يا مدارك عقلانى و روحانى و قلبى است يا مخلوقات و مصنوعات يا نمايشات و تجليات درصورتىكه با صيغه اسم فاعل خوانده شود و همگى حجاب است كه بايد مدارك بشرى بمضمون كنت سمعه الّذى يسمع به و بصره الّذى يبصر به « 1 » مبدل بمدارك حق گردد تا حجاب نشود كه در حقيقت با چشم و ادراك حق حق را توان شناخت با اينكه ظهور و نورهم حجاب است . قوله « و الحجب كلّها معارف » يعنى حجب تماما معارفند يا بنفسها شهودات و علم تجليات كه حجاب هستند عين معرفتاند و لو معرفت
--> ( 1 ) جملهء آخر حديثى است كه در اصول كافى از پيغمبر اسلام نقل شده كه خدا فرمود : بندهء من پيوسته به من نزديكى مىجويد با نوافل تا اينكه او را دوست دارم و چون او را دوست داشتم خودم گوشش شوم كه با آن مىشنود و چشمش كه با آن مىبيند .